سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
جاده مه گرفته

جاده مه گرفته

   1   2      >

این روزها نمازمان بوی دیگری دارد...


این روزها بیشتر نماز جماعت بر پاست...


 نمازی که یک صف و در آن یک صف، یک نفر اقتدا کرده است...


 آن یک نفر هم...


ــــــــــــــــــ


تولدت مبــــــــــــــــــــارک...


دوست آسمانیت: بهشت زهرا... قطعه 40... ردیف81...شماره12... شهیـد گمنـــــــــــــــــــام...


نوشته شده در دوشنبه 26/10/90ساعت 12:0 صبح توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

می گویند استجابت دعا را از چشمانت بپرس؟


اگر چشمانت باریدند بدان دعایت مستجاب شده و گرنه...


فقط بغض بود و بغض بود و بغض...


آرام در دل گفتم: حسین... حسین...حسین...آرام جانم...


یاد لبهای تشنه.. یاد قنداقه شش ماهه... یاد مشک پاره پاره...یا تنهای عمه... یاد انگشت بی انگشتر... یاد خیمه های سوخته... یاد اسیری... وای از اسیری...اگر عباس بود مگر میگذاشت معجری ... یا زینب...


ناخداگاه یاد چادر خاکی مادر و پهلوی شکسته و در دو دیوار ... وای خدای من...


یاد چادر به خاک افتاده خودم افتادم... یاد چادر پاره خودم... یاد میخی که...


حالا اشک بود و اشک بود و اشک... فریاد بود و فریاد بود و فریاد...


ــــــــــــــــــــــــــــ


آهای خاکی... یادت باشد تو از خاک آفریده شدی و به خاک هم باز میگردی... غرور ممنون...


الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا...


 


نوشته شده در جمعه 23/10/90ساعت 12:54 صبح توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

چند روزی یست خیلی دلتنگ روزهای تنهاییمان هستم... فقط من بودمو و شما... یک برادر و خواهر واقعی...


من می گفتم و تو فقط با حوصله گوش می کردی...


انقدر می گفتمو گریه می کردم که خودم خسته می شدم ولی شما همچنان گوش می کردی....


خودم از پر حرفی خودم خجالت می کشیدم.... اما شما ....


آه برادرم دلم تنگ است برای آن روزهای تنهاییمان... چند باری آمدم پیشت... اما مثل همیشه نبود...همان جای همیشگی ننشستم... کنار برادرت نشستم... آخه میدونید که اجازه نیست بیام...بوی عطرتان مست مستم کرده است...


راستی دیشب خواب یکی از هم رزم هاتونو دیدم...التماسشون کردم... گریه و زاری کردم تا قبول کردند کفنش یک روز دستم باشه... توی خواب هم نتوانستم بیاییم پیش شما...آه...خواب نبود... رویای صادقانه بود...! برادرم خیلی دلتنگم... خیلــــــــــــی...سر بند یا ابا عبد الله را یادتون هست...روز اول... آه که چقدر دلتنگم...


               


درست خواهر خوبی نبودم ولی دل که دارم...!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در دوشنبه 30/8/90ساعت 2:52 عصر توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

«وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»


.


.


.


22 مهر ساعت 17:40 با توکل برخدا و با اجازه از مولا و صاحبمون و نائب بر حقشون، پدرو مادر عزیزم و بزرگترا و برادرم پیوند آسمانیمان را بستیم...


نوشته شده در دوشنبه 2/8/90ساعت 11:46 صبح توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم...نوشته بود:"سلام.صبحت بخیر.همرنگ جونم دیشب یه خواب قشنگی دیدم.دوتایی با هم رفته بودیم نجف... رفتیم تو حرم... خلوت خلوت بود... ضریحو گرفتیم تو بغلمون... نمیدونی چقدر قشنگ بود..."


.


پدرم گفت:آقای بهجت درباره دعای سفر چی نوشته بودند؟ بعد خودشون دوباره ادامه دادند: فکر می کنم نوشته بودند که آیت الکرسی بخوانید و 6مرتبه سوره توحید..."همگی شروع کردیم به خواندن ... 5 دقیقه نگذشته بود که ...


.


اشک امونم نمی داد... سروصورتش خونی شده بود...گریه نمی کرد...! شوکه شده بود...! دکترا گفتن: "نباید بگذاریید که بخوابه..." خیلی ازش خون رفته بود...مدام باهاش حرف می زدم... فکر می کرد بعد از تموم شدن سرمش می ریم خونه، اما...! بهش گقتم:"من میرم نماز بخونم،داداشی میمونه پیشت"گفت:"آبجی من چه جوری نمازمو بخونم؟ چه جوری وضو بگیرم برای نمازم؟ آخه دکترا گه گفتن نباید تا یک هفته آب به سرم بخوره..." بغضم ترکید... گفتم:" الهی قربونت بشه آبجی... باید تیمم کنی و شروع کردم به توضیح دادن" ...آخه فقط 10 سالشه... یک سال بیشتر نیست که طعم شیرین صحبت کردن با خدا رو چشیده...فقط یکــــــــــــ سال...


.


خوابیده بود... صدای اذان می اومد... اذان صبح بود... اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم...گفتم:"ببخشید نماز خونه کجاست" نیش خندی زد و گفت :"اینجا نماز خونه نیست"گفتم :"پس چه جوری نماز می خونید؟" گفت:"اینجا همه کافرن، کسی نماز نمیخونه"


نیم ساعت توی محوطه بیمارستان دنبال نمازخونه می گشتم... بلاخره یه گوشه ای رو پیدا کردم که بهش می گفتن نماز خانه!!! عاقبت جوینده یابنده هست... خداروشکر کردم... به خاطـــــــــــــــــــر همه چیز... اول از همه به خاطر اینکه بچه 10 ساله ما بیشتر از یه آدم 40 ساله می فهمه... خدایِــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکـــــــــــــــرت...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پ ن: روز 17/6/ 1390 ساعت 18:30 بود... بعد از مدتها داشتیم میرفتیم یه سفر کوتاه که به مقصد نرسیدیم...! در این تصادف هیچ نقطه سیاه که نه بلکه نقطه خاکستری هم نمی بینم... همه اش درس بود... نور بود... مصلحت خدا بود...


خدایا شکـــــــــــــــــــــــرت... هرچه می دهی شکرت...هر چه میگیری شکرت...


«افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد...»


نوشته شده در سه شنبه 29/6/90ساعت 11:52 صبح توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

 حضرت مهدی (عج) می فرمایند: از فضائل تربت حضرت سید الشهداء (علیـــه السلام) آن است که ، چنانچه تسبیح تربت حضرت در دست گرفته شود ثواب تسبیح و ذکر را دارد، گرچه دعائی هم خوانده نشود.


 تسبیـــــــــحم... 33 دانه... خاک کربلا و شلمچه ، فکـــه ، شرهانی... از هر دانه اش شعاع نوری دیده می شد... 33 دانه... خاک کربلا... شلمچه... فکــــه...شرهانی... همیشه کنارم بود، امـــــــا در دستم نبود... فقط کنارم بود... شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان... مزار شهید... محل شهادت: شلمچه... شلمچه... شلمچه... شلمچه...شلمچه... شلمچه... شلمچه... شلمچه... تسبیح دیگر در دستم نبود... شلمچه تو امسال با دل من چه کردی ...!!!! دیگــــــــر در دستم نبود...نبود... نبود...!


مهر سیاه ارمیا بوی یاس می داد... بوی مصطفا می داد... ارمیا گفت:" آن مهر نبود، بت بود. خدا برای این مصطفا را برد که به چیزی جز خدا علاقه نداشت!" حالا تسبیح من... وسایل شخصی؟! در دستم نبود... ولی...! ای خاک چقدر مغــــــــروری؟ مصطفا وسایل شخصی نداشت... مصطفا فقط او را داشت...


به قول پدر ارمیا:" خدیا شکرت! هرچه می دهی شکرت! هر چه میگیری شکرت"


«یا ایتـــــــــــها النفس مطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...»


نوشته شده در سه شنبه 15/6/90ساعت 9:33 صبح توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

سال ششم هجری قمری بود و ماه مبارک رمضان... هوا گرم و خشکسالی و قحطی مدینه را فرا گرفته بود... مردم به ستوه آمده بودند... پیامبر(ص) برای نزول باران و اتمام قحطی دعا کردند...


باران بارید... باران بارید...


.


.


.


ماه مبارک رمضان سال 1432 هجری قمری هست...هوا گرم است و مردم روزه دار... مردم به ستوه آمده اند، هرچند پیامبر (صلی الله علیه و آل وسلم) فرموند: روزه گرفتن در گرما جهاد است... ولی باز هم مردم...!!!! اینجا تهران است... مدینه که نه ،بلکه کوفه کنونی ست...


امروز باران بارید... درست در روزی که پیامبر(ص) دعا کردند برای نزول باران در مدینه... حالا نیز آقای مهربانم دعا کردند...:(


باران بارید... باران بارید...


فرشته ها تمام شب را میان آسمان و زمین بودند... باران آوردند... رحمت...


باران بارید... باران بارید...


اما دل من...!!!!


نوشته شده در دوشنبه 7/6/90ساعت 3:2 عصر توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

یا مهدی


روزهای فراق بس است...


دیگر آفتاب دلم طلوع نمی کند...



نوشته شده در پنج شنبه 3/6/90ساعت 12:3 عصر توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

می خواستم روز تولدم رو با شما باشم... می خواستم توی روز تولدم باب آشنایمان باز شود... می خواستم تنها باشم با شما...من ... شما... او... فقط خودمان...


.


.


.


دوست آسمانی شما"شهید احمد کشاورز"


تاریخ شهادت او و تولد شما:


16 مرداد


بهشت زهرا


قطعه:40


ردیف:60


شماره:7


موعود: هر وقت دلتان هوای آسمان کرد....


چقدر امروز دلم هوای آسمان را کرده... اما آسمان من همیشه آبی یست... ولی کنار شما آبی تر...


نوشته شده در یکشنبه 16/5/90ساعت 2:59 عصر توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

بسم رب شهدا و الصدیقین


این روزها خیلی دلم می خواهد هرچه زودتر بروم کنارشان... دیگر خسته شده ام... از همه چیز... داشتم قدم می زدم و بغض خود را مدام فرو می خوردم... رسیدم بالای سرش... میخ کوب شدم... جمله ای که روی مزارش نوشته بودمرا تکان داد... به خود آمدم.... دیدم کوله بارم خالی خالی یست.... انقدر خالی که اگر بروم....:(



روی سنگ مزارشان نوشته بود:" آیا برای مرگ آماده ای؟ هم آلان اگر ملک الموت سررسد و تو را به عالم باقی فراخواند،آماده ای؟(شهــــید آوینی)"


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بغض نوشت : مشتاق رحیل و بال و پر سوخته ایم**** سخت است خدایا در این سرا ماندن...


نوشته شده در یکشنبه 9/5/90ساعت 2:51 عصر توسط همرنگ دریا ** فنچ** نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak