سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

جاده مه گرفته

سه سال گذشت...:)



نوشته شده در سه شنبه 94 اسفند 4ساعت ساعت 6:48 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

 خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم...خیلی اتفاقی یاد افتاد که امروز نه ساله میشی...نه ساله شدنت مبااااااارک

هر چقدرهم شبکه هایه اجتماعی سرمو شلوغ کنه ولی تو یه چیز دیگه ایی...جایی با آرامش خاص...نه ساله شدنت مبارک وبلاگم...

پ ن :فکرنکنید خل و چلم ها:D



نوشته شده در چهارشنبه 94 بهمن 21ساعت ساعت 3:28 عصر توسط همرنگ دریا| نظر بدهید

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل 

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد...

این متنو خیلی دوست دارم""



نوشته شده در دوشنبه 94 مرداد 12ساعت ساعت 6:23 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

با تمام خاطرات تلخ و شیرینت ترکت کردیم...

باشد که خانه امید دیگران گردی...



نوشته شده در سه شنبه 94 اردیبهشت 1ساعت ساعت 12:12 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

دوسال گذشت...فقط همین...!ÊÈÓã



نوشته شده در سه شنبه 93 اسفند 5ساعت ساعت 12:46 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

خواب دیدم دیگر چشمانت نیست...

.

.

.

یعنی هیچ چیزی نبود...

خالی بود...

بغض نوشت: خواب بدی بود...



نوشته شده در جمعه 93 دی 12ساعت ساعت 3:6 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

بسم رب الشهداء...

این روزها تو را همه جا می بینم...لابه لای خطوط کتابهایم،پشت پنجره اتاقم،درخیابان،کوچه و حتی در خواب...اصلا همه ی آدم ها انگار شبیه تو شده اند!هرکسی به نحوی تو را به یادم می اندازد!یکی طرز نگاهش،یکی نمازخواندنش،یکی لحن صدایش،یکی سکوتش و...

کاش بیایی و نجاتم بدهی از این همه بودن در عین نبودن...!

حال و روز دلم خوب نیست!با کوچکترین اتفاق پریشان می شود و درد می گیرد...!

این روزها مدام صحنه جدایی حضرت زینب(س) را تجسم می کنم و صبر میخواهم...انگار دلم ...شده است...!حال و روزم دست خودم نیست...نگاه آدم های دور و برم تمام این حالاتم رو تصدیق می کند...بیا و نجاتم بده از این همه نگاه های جور واجور...

"بیا و دل گرمی بده به خواهرت،آخه تمام دل گرمی خواهر به بودن برادرش هست...وقتی نیستی دل گرمی هم نیست..."

3/دی/1393 ساعت: 21:15



نوشته شده در یکشنبه 93 دی 7ساعت ساعت 10:26 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

محرم و صفر تمام شد...ماه صفر را با تمام سنگینی اش دوست دارم...

از چند روز قبل غصه ام گرفته که چگونه لباس مشکی ام را در بیارم...لباس عزای اباعبدالله را دوست دارم...به من آرامشی میدهد از جنس نور...

دلم تنگ میشود برای تمام روزهای محرم...دیشب یک به یک شبهای محرم را مرور کردیم...چند شب جا ماندم از قافله عشق...دلم جا ماند در محرم...دلم تنگ میشود برای محرم،لباس عزا،شال عزا، برای خواهری کردن...دلم تنگ میشود...



نوشته شده در سه شنبه 93 دی 2ساعت ساعت 6:9 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

دلم برای تمام لحظه های با شما بودن تنگ است...

دلم گذشته را میخواهد...

دلم کنیزی فاطمه را میخوهد...

دلم اسیری میخواهد...اسیری اربابم...

چند روزیست حال دلم خراب است...انگار دیگر برای من نیست...من اینجام و دلم جای دیگر...

اصلا نفهمیدم امسال محرم چطوری گذشت...حسرت رفتن به همایش شیرخوارگان حسینی برای یکسال روی قلبم موند...آقا جون همه دارن میان کربلات اما منه روسیاه...دلم آرامشی میخواد که نورش خود شما باشی....السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین...التماس دعا

 



نوشته شده در دوشنبه 93 آذر 10ساعت ساعت 11:16 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

قرآن را بوسیدم، گلبرگ‏های یاس، از لابه‏ لای ورق‏ها فرو ریخت. یاس‏ها چقدر شبیه تواند، فاطمه! ای گم‏گشته بقیع! کدام گم‏شده به تو پناه آورد و پیدایش نکردی؟!
ای بهشت گم‏شده پهلو شکسته، کدام شکسته! از تو التیام جست و مرهم نگذاشتی؟! تو، آن‏سوی خودت بودی و همیشه بهترین را برای دیگران می‏خواستی و این است شیوه عشق، که از پدر به تو رسیده بود.
بانوی مهربانی و آیینه‏ها، سلام!... +

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها عجیب حال و هوای در ،دیوار ، میخ در، محسن و مادرم را حس میکنم...




نوشته شده در دوشنبه 93 مهر 7ساعت ساعت 6:37 عصر توسط همرنگ دریا| نظر

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin